مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

379

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميداشت . قلاده گرفته ، روان شد و در زير لب ميگفت : خداى تعالى اين قلاده به او مبارك نكند . چون خادم بدر قصر رسيد ، در قصر را بسته يافت و عجوز را پشت در خفته ديد . عجوز را بيدار كرد . عجوز ، هراسان بيدار شد و بخادم گفت : چه ميخواهى ؟ خادم گفت : ملك ، مرا از بهر حاجتى بسوى دختر خويش فرستاده . عجوز گفت : كليد حاضر نيست . تو برو تا من حاضر آورم . خادم گفت : من بسوى ملك بازگشتن نتوانم . آنگاه عجوز بحاضر آوردن كليد برفت . هراس بر وى غلبه كرده ، بازنگشت . خادم نيز از دير كردن فرمان ملك بترسيد . در قصر را سخت بجنبانيد . از قضا در بشكست . خادم بقصر اندر شد و همىرفت تا بمقصورهء دختر ملك برسيد . ديد كه شمعها و قرابه‌ها فروچيده‌اند . از اين كار در عجب شد و نزديك برفت . پردهء حرير مرصع كشيده بودند . پرده بيك سو كرد . دختر ملك را با پسرى قمرمنظر در حال حديث گفتن يافت . با خود گفت : از دخترى كه مردان ناخوش ميداشت ، اين كارها بسيار عجيب است . پس از آن پرده فروآويخته ، بازگشت . دختر ملك هراسان شد و چشمش بخادم افتاد و او را آواز داد . خادم پاسخ نگفت . دختر ملك خود را به دو برسانيد و در دامنش آويخته ، به او گفت : راز من بپوشان . خادم گفت : خدا راز ترا نپوشاند كه من از تو خوبى نديده‌ام . پس خادم ، در بر ايشان ببست و خادمى ديگر بپاسبانى ايشان بگماشت و خود نزد ملك شد . ملك به او گفت : قلاده بحيات النفوس دادى يا نه ؟ خادم گفت : به خدا سوگند تو مستوجب اين و بيش از اينى . ملك گفت : آشكارا سخن بازگوى . خادم گفت : مرا امان ده . ملك ، دستارچهء امان بسوى او بينداخت . گفت : اى ملك ، من بنزد ملكه رفتم . او را با پسرى قمرمنظر به سخن گفتن يافتم . در بر ايشان بسته ، بسوى تو بازگشتم . ملك چون سخن او بشنيد ، برخاسته ، شمشيرى بگرفت و بانگ برئيس خادمان زد و به او گفت : با تابعان خود نزد حيات النفوس شو و او را با پسر نزد من آور . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .